اسفند ۱۲, ۱۳۹۵ farshidb 0دیدگاه

در بخش چهارم مجموعه مقالات مربوط به سرمایه داری به بررسی نوع بافت سرمایه داری در ژاپن و تفاوت های خاص این نظام در ژاپن با سایر نقاط جهان خواهم پرداخت. در بخش اول نگاهی به مفهوم سرمایه داری و تاریخچه پیدایش آن انداختیم و در بخش دوم نیز روندهای رشد سرمایه داری را در طی زمان برشمردیم در ادامه در بخش سوم به بررسی الگوی نظام سرمایه داری در آمریکا پرداختیم.

سرمایه داری صنعتی در ژاپن از همان ابتدا مدیریت شده بود. در اواسط قرن نوزدهم ژاپن جامعه ای کاملا تجاری و کارآفرین بود، ولی هنوز صنعتی نشده بود. پس از انقلاب قرن نوزدهم ژاپن و استقرار مجدد امپراتوری، ساختن کشوری قدرتمند و مستقل که بتواند در مقابل امپراتوریهای توسعه طلب غربی بایستد در دستور کار دولت قرار گرفت که بخشی از این برنامه سوق دادن کشور به سمت صنعتی شدن بود. فردگرایی و لیبرالیسیم غرب برای حاکمان ژاپن که بوروکرات های ملی گرای پرورش یافته آیین کنفوسیوسی از نوع ژاپنی آن بودند بیگانه بود.

یکی از مشخصه های متمایز صنعتی شدن ژاپن ظهور گروه های صنعتی عظیم موسوم به زایباتسو بود، از آن جمله چهار گروه اصلی بنام میتسوبیشی،میتسوئی،سومیتومو و یاسادا. این گروه های صنعتی متعلق به خانواده هایی بودند که از طریق چند شرکت مادر آن ها را کنترل می کردند. تمرکز شرکت ها اتفاقی بود که در تمامی جوامع صنعتی در حال رخ دادن بود، ولی در ژاپن شکل منحصر بفردی به خود گرفت، زیرا هر زایباتسو عملا تمامی حوزه های صنعتی را پوشش می داد و بانک و شرکت های تجاری متعلق به خود را برای عرضه محصولاتش به بازار داشت. زایباتسوها کاملا به دولت وابسته بودند و نهایتا خدمات استعماری مهمی برای دولت انجام دادند.

دولت موانع و محدودیت هایی که نظام فئودالی بر سر راه توسعه اقتصادی ایجاد کرده بود برچید و یک دولت ملی مدرن ساخت. ژاپن برای اولین بار به کشوری متحد و یکپارچه مبدل شد و دولت با پرداخت یارانه های هنگفت به صنایع راه آهن و کشتیرانی ارتباطات را متحول ساخت. دولت همچنین یارانه های هنگفتی به صنایع کشتی سازی پرداخت می کرد، چنان که در سال ۱۹۳۹ ژاپن بعد از بریتانیا بزرگترین تولید کننده کشتی بود.

دولت همچنین به منظور پول رسانی به بخش های سرمایه گذاری و تجارت نظامی بانکی بنا نهاد که ابتدا بر الگوی بانک های خصوصی آمریکایی استوار بود، ولی پس از مدتی دست به تاسیس یک بانک مرکزی به شیوه اروپاییان زد و به منظور تامین نیاز بخش های مختلف اقتصاد بانک های اختصاصی تاسیس کرد.

از همه اینها مهمتر اینکه دولت استقلال اقتصادی ژاپن را حفظ کرد. دولت ژاپن در بدو امر کارشناسان خارجی بسیاری به خدمت گرفت، ولی خیلی زود نیروهای کارشناسی داخلی را که در نهادهای آموزشی نوین پرورش یافته بودند جایگزین آنها کرد.

هزینه اصلی مدرن شدن ژاپن را دهقانان ژاپنی پرداختند، چون دولت چنان مالیات سنگینی برزمین بسته بود که در ابتدای مسیر پیشرفت تقریبا سه چهارم درآمدش را از محل اخذ همین مالیات ها کسب می کرد. ژاپن همچنین دست به کار تاسیس یک امپراتوری فرامرزی شد تا بازار و مواد خام مورد نیاز خود را تضمین کند.

این کشور سرمایه داری مدیریت شده متمایزی را ایجاد کرده بود که در آن دولت نقش هدایتگر را ایفا می کرد و تمرکز شرکت ها در قالب گروه های صنعتی بود که در تمامی بخش های اقتصاد فعالیت داشتند.

این مشخصه های متمایز در طول دوران پس از جنگ که ماشین رشد اقتصاد ژاپن با تمام قوا به راه افتاد و اقتصاد این کشور را به دومین اقتصاد بزرگ دنیا مبدل ساخت گسترده تر هم شد. شکست نظامی ژاپن عملا دست نیروهای نظامی را از اقتصاد کوتاه کرد و جلوی مانع تراشی های زایباتسوها را گرفت.

پس از برچیده شدن زایباتسوها ائتلاف هایی بنام کئی رتسو شکل گرفت که از طریق شراکت درصد سهم در واحد های مختلف اقتصادی یک سیستم منحصر بفرد ایجاد گردید که از طریق رقابت های شدید با یکدیگر موجب تقویت بهره وری و افزایش قدرت رقابت آن ها در بازار های بین المللی شد.

این گروه ها می توانستند سیاست های درازمدتی را برای تصاحب سهمی از بازار دنبال کنند، زیرا بازسازی آنها بر اساس مالکیت متقابل و تامین نیازهای مالی شان از سوی بانک ها آن ها را از زیر فشار سهامداران برای بالا بردن هر چه بیشتر سود سهام رهایی بخشیده بود.علاوه بر این شرایط فوق اجازه نمی داد که سرمایه گذاران خارجی یا شرکت های دیگر بتوانند آن ها را تصاحب کنند.

دولت رفاه بخش لاینفکی از سرمایه داری سوئد بوده،در حالی که در الگوی ژاپن نقش هدایتگر دولت کاملا خاص و متمایز بوده است. الگوهای مالکیت شرکت ها و پول رسانی بانک ها در سرمایه داری ژاپنی با الگوی بورس محور بریتانیا و آمریکا کاملا متفاوت است.سلطه شرکت ها بر کارگران در ژاپن حتی از آمریکا نیز بیشتر است.

اما سرمایه داری ژاپن نیز همچون سایر نظام های سرمایه داری مدیریت شده در اواخر دهه ۱۹۶۰و در طول دهه ۱۹۷۰دچار مشکلات عدیده ای شد و ناگزیر اقتصاد خود را بر روی تجارت آزاد زیر فشارهای خارجی سنگین گشود. این فشارها در واقع بخاطر تجدید نظر آمریکا در روابط با ژاپن و متمایل شدن به چین در اوایل دهه ۱۹۷۰گردید. تا پیش از این آمریکا ژاپن را تنها سدی در برابر کمونیسم می نگریست ولی اکنون ژاپن را به چشم یک رقیب قدرتمند صنعتی در جهان می نگریست.

اما ژاپن دردهه ۱۹۷۰ تصمیم نگرفت که دیدگاه های نولیبرالیسم را به صورت دربست بپذیرد، و شروع به برنامه ریزی برای گسترش بازارها و بهره گیری از نیروی ارزان تر در سایر کشورهای جنوب شرق آسیا و همچنین سرمایه گذاری در بخش دانش بنیان نمود، که این امر باعث شد که ژاپن خیلی زود به ابر قدرت تولید کننده ریز پردازنده جهان تبدیل شود.

این وضعیت در ابتدای دهه ۱۹۹۰ عوض شد. قیمت سهام و زمین به قدری بالا رفته بود که حفظ آن مقدور نبود و نهایتا حباب قیمت ها ترکید. در پی سقوط بورس سهام اقتصاد ژاپن دچار رکود شد و میزان بیکاری افزایش یافت. نهادهایی که موجب رشد اقتصادی ژاپن شده بودند رفته رفته آماج انتقاد قرار گرفتند. از دید منتقدان استخدام مادام العمر نوعی عدم انعطاف بود که در فعل و انفعالات آزادانه بازار کار اخلال ایجاد می کرد.

بنابراین فشارهای فزاینده ای به ژاپن وارد شده است تا تحرک بیشتری به سرمایه ببخشد و نظارت های دولتی بر بازارهای مالی را حذف کند. ورود جریان سرمایه های خارجی به داخل ژاپن آغاز شده و رقبای خارجی برخی از شرکت های بیمار ژاپنی را خریده اند.

هر چند ژاپن میزان رشد بهت آور سالهای قبل را ندارد و بی شک در طول دهه ۱۹۹۰ مصائب اقتصادی فراوانی را از سر گذرانیده است ، سومین اقتصاد بزرگ جهان همچنان سرپا ایستاده است و ثبات ژاپن چه از لحاظ سیاسی و چه اقتصادی واقعا خیره کننده است.

 

نوشته : فرشید بهارلو

منبع: سرمایه داری – نوشته جیمز فالچر   ترجمه مصطفی امیری

در ادامه :